جادوی سکوت

هیچ وقت نفهمیدم چرا درست همان كسی كه فكر میكنی با همه فرق داره یك روز مثل همه تنهات میزاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ساعت03:16 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست


+نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ساعت10:05 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود

در هیاهوی مترسک ها پر ازاحساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود

هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود


+نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ساعت01:52 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

قرار نبود چشمای من خیس بشه


قرار نبود هر چی قرار نیست بشه


قرار نبود دیدنت ارزوم شه


قرار نبود که اینجوری تموم شه


+نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت09:44 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |

بعضی شب ها غصه گلویت را می گیرد،انگار خفه ات می کند.آن شب ها که تنها نشسته ای فکر می کنی به هر چی که در زندگی داری و هر چه که از دست دادی،فکرهایی که بی خبر،بدون آنکه خودت هم بفهمی یک هو تبدیل به بغض می شوند...

شاید اون روز که دوستت ازتمام کردن رابطه اش برایت حرف می زند،یاد شب های تنهایی می افتی که غصه می خوردی و به اسمش توی گوشی خیره می شدی و اشک می ریختی و جواب نمی دادی،تا که هنوز که هنوز است فکر کند که تو چقدر پست بودی و بی رحم،که فکر کند امروز اگر پای حرف های من بنشیند،از روزهای خوش نبودن او حرف می زنم،روزهای خوش نبودنش!

یا که حرف های یکی یاد آور گذشته ی نه خیلی دور باشد،روزهایی که انگار خودت نبودی و دائم توی اون روزها دنبال نشانه هایی از خودت می گردی،روزهایی که برای تفریح خرید می کردی،بدون حتی لجظه ای دغدغه!!

یا پیغام یکی یادت بندازه که چه کار تقریبا بزرگی کردی،که همه دائم نگرانتن و هی احوالت می پرسن که چطور این شب و روزات می گذره،که چطور درس می خونی و امتحان میدی. تو هم تازه یادت بیاد که ای وای!من چه روزایی دارم می گذرونم و چه تصمیم بزرگی گرفتم و لذت ببری که چقدر امروز خوبم و دیگه نیاز نیست که یکی بهم بگه این روزا هم می گذره.یا به قول یک دوست که چرا بگذره؟ که بعد این روزها انگار چه روزهایی منتظرمونه؟!

گاهی هم یاد تو می افتم،یاد خودم و تو.که چه خوب داریم جلو می ریم و نمی دونم کی واسه اون یکی بیشتر می ذاره ولی انقدر داریم می کنیم از هم و به هم می دیم که یه وقت شاید دستی،پایی پیش هم جا بذاریم. به تو که فکر میکنم،حس می کنم تو این برهوت که دور و برمون سراب گرفته چه خوبه که عین نسیم خنک به هم می خوریم و خبر میدیم که آب نزدیکه.

تو این شبهاس که کم می آری،حس می کنی با این همه آدم چقدر تنهایی.که دیگه واسه گفتن این حرف ها کسی نیست.این طور میشه که یهو قرعه به نام یه بدبختی می افته که هیچ حسابی واسه انتخابش نیست. دلت هم که نمی خواد این حرف ها رو  بهش بزنی،پس هی بهونه میگیری و باز از این شهر و دلتنگیاش و غربت روزاش میگی،انقدر بی بهونه غر می زنی تا بغضه اشک بشه و.. اونی که اون ور چشم به گوشی نشسته که تو رو چطور آروم کنه،خبر نداره که یه بار دیگه بی خبر از اون،سوگ غصه هات و گرفتی و یه مشت خاک دیگه پاشیدی رو قبرش که چاله اش عمیق تر بشه که شاید یه روز...

بعد چشمات می بندی و خسته،عین بچه ای که از صبح هر کسی رو با یه بهونه اذیت کرده آروم می خوابی.

آروم می خوابی...


+نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1391 ساعت11:37 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |

فرصت ما تموم شده

باید از این قصه بریم

فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم...

خاطره هارو یادمه، لحظه به لحظه مو به مو

هیچی رو یاد من نیار

اونقدر خرابم که نگو...

بد بودمو بدتر شدم

میرم با پاهای خودم

میرم نمیدونم کجا؟؟

آخ کم اوردم به خدا...

دلگیرم از دست خودم

کاش عاشقت نمیشدم

هر جوری میخواستم نشد

از غم یه ذرّم کم نشد...

من موندمو تنهاییام

از دنیا هیچی نمیخوام

عاقبت منو نگاه...

اشتباه پشت اشتباه...

***

هر روز عاشقتر شدیم،تو عشق خاکستر شدیم

سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم...

فقط گریه فقط عذاب،صدتا سوال بی جواب

نه من نه تو از عاشقی خیری ندیدیم...

***

دلگیرم از دست خودم

کاش عاشقت نمیشدم

هر جوری میخواستم نشد

از غم یه ذرّم کم نشد...

من موندمو تنهاییام

از دنیا هیچی نمیخوام

عاقبت منو نگاه...

اشتباه پشت اشتباه...

***

فرصت ما تموم شده

باید از این قصه بریم

فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم

خاطره هارو یادمه، لحظه به لحظه مو به مو

هیچی رو یاد من نیار

اونقدر خرابم که نگو...
كاش عاشقت نمیشدم

+نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ساعت04:07 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

14602786275673085937 غمگین ترین شعر های عاشقانه 2012

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ساعت02:25 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
«باید برم» برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
شاید گناه تو نبود، شاید که تقصیر منه
شاید که این عاقبتِ این جوری عاشق شدنه

سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یک نفر میره آدم و تنها می ذاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره
همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی این وره دنیا می مونه

دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون
بمون برای کوچه‌ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه
 
بمون واسه خونه‌ای که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست!

+نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت 1391 ساعت10:26 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |

چه بیهوده می اندیشم باز /در این سایه سار تنهایی

عجیب است اما /عالمی دارد این ویرانی

سوت و کور است اینجا /گوشه گیر و بارانی

بی تو ولی سخت می گذرد / این دقایق خوش پایانی


آزمودم تقدیر من این بود /این همه پوچی و حیرانی

من طی می کنم مرگ را /پابه پای خیالاتی پوشالی

می نشیند در خاطرم یک بار /غروب روزهای طولانی

شروع دیگر می شوم یک آن /در پس امواج نورانی

بال می گشویم در آسمان /در این پهنای قشنگ دریایی

نمی دانم غرق در خوابم هنوز /یا که در بستر لالایی

غبار بی کسی می بینم /در آن کور سوی رویایی

باور نمی کنم ولی تو بودی /با تمام بی وفایی

شکسته ای دلم را /محکومم به بی اعتنایی

شاید می خواستم این مجازات را من /با وجود قلبی مملو از بی گناهی

نفرینت نکردم چون /در مرامم نبود رسوایی

اما حیف است که بسوزانی /عاشقی را در هیبت شیدایی

می بخشمت با این که /نگفتی کلامی از آشنایی

در عوض آرزویم هست این گونه /دوست بدارم -با بی قراری

این مهم نیست که در دنیایت /شعله ایم روبروی تاریکی

ترسم اکنون این است /فنا شوم چوشمعی در آرامی

ساده مپندار پاییز را /آن برگ های لرزان طلایی

آن ها می درخشند حتی /به زیر پای ناکامی


+نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391 ساعت11:22 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |

به دفتر خاطراتم پناه می برم تا سردترین لحظات زندگیم را در گور سرد خاطراتم دفن کنم.
امشب می خواهم از دلی بگویم که دیگر هیچ نقطه ای برای آغاز را نخواهد دید و کرشمه ی هیچ نگاهی تارهایش را به لرزه در نخواهد آورد.
امشب به خاطر سر آمد شومم سیاه پوش شده تمام هستی امشب تمام ستارگان و سیارات سوگواری خود را با من سر می دهند امشب دیگر هیچ آوازی برایم آرام بخش نیست.
دیگر حتی امشب رمق بیداری هم از دست رفته است و من درخت خاطراتت را از بیخ و بن ریشه کنان بر زمین سرد بی احساس میکوبم تیر عشقت را آنچنان بیرون خواهم کشید که یا خواهم مرد و یا آسوده خاطر خواهم شد.
هر وقت خواستی با دسته گلی از نفرت بر گور سرد عشقی که داشتی بیا و نفرین وار ناسزایش بگو..

می خندم !! دیگر تب هم ندارم !!
داغ هم نیستم !!
دیگر به یاد تو هم نیستم !!
سرد شده ام !!
سرد سرد ...
می ترسم !!
شاید دق کرده ام !!
کسی چه می داند !!!

+نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 ساعت03:22 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدک رقص کند, جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید
روی قبرم بنویسید
وفادار برفت
آن دل سوخته, خسته ازین دار برفت...

+نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت10:19 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |

مرده که حتما نباید توی قبر باشد ،

یا مثلا یک موجود بی جان در عمق خاک،

مرده می تواند زنده باشد ،

زندگی کند ،

صبح برود سرکار ،

شب وبلاگ بنویسد....!


+نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ساعت11:17 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |

نمیدونم تاحالا به زندگی یه گل سرخ چقدر فکر کردی

یا اصلا چطوری به روزگارش نگاه کردی

از وقتی که به دنیا میاد قشنگه

وجودش پر عشقه

قلبش اتیشیه

عاشقه.

وقتی که یه کم بزرگ میشه تازه میشه وسیله دست کوچیکا

منظورم ادم های کوچیکه

ادم هایی که با بیرحمی اونو میکشند تا به عشقشون ثابت کنند که

دوستشون دارندالبته قلب  گل سرخ بزرگه. اون میدونه که از وقتی که

به دنیا میاد تا موقعی که پرپر شه ارزش داره

واسه باغبون

واسه گلچین

واسه  اون بچه های کوچولویی که از فروختن گل نون می خورند

واسه اون پولدارایی که پنجره ماشینو پایین میکشند یه دسته گل به

بغل دستیشون هدیه میدن

واسه اون جون عاشقی که از غم دوریه عشقش دونه دونه بالای گل

سرخ مارو میکنه و دیونه وار بار هر کدومشون یه قطره اشک گوشه

چشمای زیباش جم میشه.

تا حالا به راز بقای سرخی گل حتی بعد از خشک شدنش فکر کردی؟

نه.واقعا فکر کردی؟

دقیقا مثل قلب عاشقه که از ریشه کنده میشه ولی از عشق همیشه

سرخ میمونه

عشقشو حفظ میکنه.نگه میداره تا موقعی که پر پر

 بشه                                                                                                                           

اون بزرگه

قلبش بزرگه.


 Click to view full size image

+نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ساعت03:16 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

قد گلهای باغچمون

پرنده های بی زبون

ستاره های آسمون

میخوام بگم که عاشقم

به تو که عشق اولی

تو که از همه قشنگتری

توئی که تو قلب منی

میخوام بگم دوست دارم

تا که اینو خوب بدونی

تو هم بگی دوستم داری

همیشه کنارم بمونی

بهم بگو دوستم داری

بگو که بارون میشی

تو چشمای من میباری

بهم بگو دوستم داری

بهت میگم دوست دارم

تا همیشه مال من باشی

سر بزاری رو شونه هام

بهم بگی که عاشقـــــــی

منم میگم دوست دارم

بهت میگم که عاشقم

دوست دارم دوست دارم


+نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ساعت07:13 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |

به خاطر تو خورشید رو قاب میکنم و بر دیوار دلم میزارم

به خاطر تو اقیانوس ها رودر فنجانی نقره گون جای میدهم

به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند میزنم

به خاطر تو دستانم را آیینه میکنم و بر طاقچه ی یادت میگذارم

به خاطر تو میتوان چون کودکی لجوج سلام معطر سیب ها را نشنیده گرفت

به خاطر تو میتوان از جاده های برگپوش و آسمان های دور دست چشم پوشید

به خاطر تو میتوان شعله ی تلخ جهنم را چون نهری گوارا مزه مزه کرد

به خاطر تو میتوان به ستاره ها و عاشق ها محل نگذاشت

نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم


+نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1391 ساعت03:07 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

 قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند 

 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند .


قناعت عشق

نمی دانم چه سری ست
كه هر چه بیشتر بخواهی كمتر می یابی
شاید دلیل هجران ستاره وجودت از آسمان دلم
نیز این بود
این كه من تو را بیشتر خواستم
اما نه....
من كه به گل لبخندی از تو قانع بود

عشقی كه ترا نثار ره كردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم

 

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یك نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد


 

کاشکی پرنده پر نداشت

   در سراشیبی تقدیر

        نام مرا

             با نام تو تشنه کرده اند

                  و رفتنت را

                       بر دلم داغ نهاده اند

                           دریغ

                               از دریایی که در چشمهایت نشسته است

                                   بی آنکه بخواهد

                                      آیینه ها را آبی ببیند

                                        یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب

                                        که تکرار آبی ترین زلال ها

                                       در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت

                                      تو را تداعی می کند

                                    برو به فکر من نباش

                                 برو به پای من نسوز

                              برو به فکر من نباش

                           من یه جوری سر میکنم

                       زندگی رو با سختیاش........ا

                      با که درددل کنم؟

                      با کسی که پرنده بود برام؟

                      با کسی که اشیانه بود

                       دلم به چه خوش بود

                          کاشکی  پرنده پر نداشت

                              از پریدن خبر نداشت

                                      درخت باغ آرزوش

                                             دغدغه تبر نداشت 

 

           

بدون تو چه پروازی، چه احساسی چه آوازی
تویی که از صدای من، شراب کهنه می سازی
بیا خوبم که می دانم، در این بازی نمی بازی
نیاز رو تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سیلی، که هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلویم، که دردم را نمی گویم
به زیر ضربه های غم، نیفتد خم به ابرویم
مرا اینگونه گر خواهی، دلت را آشیانم کن
من آن نشکستنی هستم، بیا و امتحانم کن
غرور ای ناجی حرمت، تو با من پا به پایی کن
به هنگام سقوط من، تو در من خودنمایی کن
من آن خورشید زرپوشم، که با ظلمت نمی جوشم
بجز آغوش دریا را، نمی گیرم در آغوشم


+نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت 1391 ساعت12:04 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

از انسانها غمی به دل نگیر؛

زیرا خود نیز غمگین اند….

با آنکه تنهایند ولی…..

 از خود می گریزند ،

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛

 پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند  . . .


+نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت03:04 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

زندگی عرصه ی آزادی نیست

زندگی خندیدن و شادی نیست

زندگی صرفا زنده بودن نیست

زندگی ٬ دوستی هست عشق هست امید هست و....

دوستی توقع داشتن نیست

دوستی اعتماد و دل بستن نیست

عشق را گفتم چه هستی؟

عشق گفت دلربایی در دل دوست

عشق گفت هستم هستی هست

عشق را آسوده دل کندن نیست

زندگی آسوده و راحت نیست

نمیدانم چه بگویم ولی زندگی در پی خود رازها دارد

زمان زمان زمان

صبر و زمان به هر دردی دواست

آرامش آرامش آرامش

آرامش خاطر بهترین چیز است


+نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت01:00 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |



25gyvq9[1].jpg 

 

        قلب به چشم خسته ی من اسمون از سنگ شده....

 

قلب لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده....

 

    قلبکاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود....

 

قلبکاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود....

 xdgfjh.jpg

.... یه شب بهم گفت ای مهربون....

 

                   ..... من می مونم تو هم بمون....

 

....گفتش بهم ای با وفا...

 

                      .... یادت نره این عهدمون....

 

....حالا کجا رفت اون بی وفا...

 

 ...  یکی داشت و یکی نداشت...

 

      ...  اونی که داشت تو بودی اونی که تورو نداشت من... 

 

                   ...  یکی خواست و یکی نخواست...

 

...اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من...

 

                      ... یکی اورد و یکی نیاورد...

 

...اونی که اورد تو بودی و اونی که به جز تو به هیچ کسی ایمان نیاورد من...

 

                        ...  یکی موندو یکی نموند...

 

...اونی که موند تو بودی اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من...

 

                          ... یکی رفت و یکی نرفت...

 

...اونی که رفت تو بودی اونی که به خاطر تو تو قلب هیچ کسی نرفت من....

                4311648-md.jpg

        ....داغ یک عشق قدیمو....

 

....شهر خاموش دلم رو....

 

                                         .... اومدی تازه کردی....

 

        .... تو پراوازه کردی.....

 4966173-md.jpg

             قلبباهم رهسپار راه دردیم...

 

قلببا هم لحظه ها را گریه کردیم...

 

             قلبما در صدایی بی صدایی گریه بودیم...

 

قلبما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم...

 

                  قلبشاید در این راه اگر با هم بمانیم...

 

قلبوقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم...

 

  مرگ ان نیست كه در قبر سیاه دفن شوم.....

 

مرگ ان است كه از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم.....

 

من این جا بس دلم تنگ است...

 

                               وهر سازی كه می بینم بد اهنگ است...

 

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم...

 

                                   ببینیم اسمان هر كجا ایا همین رنگ است...

 

4255327-lg.jpg


+نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1391 ساعت05:32 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

 در زندگی سه چیز باز نمی گردد زمان،کلمات و موقعیت ها

سه چیز نباید از دست برود آرامش،امید و صداقت

سه چیزقطعی نیست رویا،موفقیت و شانس 

 سه چیز از با ارزش ترین هاست عشق،اعتماد به نفس و دوستان واقعی


+نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت11:56 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |

اینو بدون که قلبم توی دستت اسیره اشک غم رو گونه هام مثل چشمه ای روونه

میخوام بدون عشقت دیگه دنیا نباشه نزار بی تو بمونم دلم از تو جدا شه

بی تو حتی نمیشه دیگه تنها بمونم توی سکوت غم ها به یاد تو بخونم

بی تو دلم خون میشه اگه نیایی کنارم با تو هر جا باشم دیگه غمی ندارم

چرا گذاشتی رفتی منو با خاطراتت نگفتی من میمیرم بدون از عشق پاکت

به انتظار نشستم تو خلوت و تنهایی تا که بیایی دوباره دیگه تنهام نزاری

اینو میخوام بدونی توی دستت اسیرم اسیر اون نگاهت از عشق تو میمیرم

ای که برام خدایی نزار تنها بمونم تو این دیار غربت از بی کسی بخونم

ای کاش میشد بدونی از تو نگام بخونی قصه ی بودنت رو برام از نو بخونی


+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت05:44 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

سلام ای بی وفا،ای بی ترحم

سلام ای خنجر حرفای مردم

سلام ای آشنا با رنگ خونم

سلام ای دشمن زیبای جونم

بازم نامه میدم با سطر قرمز

آخه این بارنوشته شده من باتو هرگز

نمی خوام حالتو حتی بدونم

تعجب می كنی آره همونم

همونی كه زمونی قلبشو باخت

همون كه از تو یك بت،یك خدا ساخت

همونی كه برات هر لحظه می مرد

كه ذكرنامتو بی جون نمی برد

همونم كه می گفتم نازنینم

بمیرم اما اشكاتو نبینم

همون كه دست تو،مهر لباش بود

اگه زانو نمی زد غم باهاش بود

حالام آروم نشستم روی زانوم

ولی دیگه گذشت اون حرفا ،

عجب می كنی آره عجیبه

می خوام دورشم ازت خیلی غریبه

خیال كردی همیشه زیر پاتم؟

با این نامردمیت بازم باهاتم؟

برات كافی نبود حتی جوونیم

تموم شد آره گم شد مهربونیم

دیگه هرچی كشیدم بسه ...

نمی بینیم همو این خوبه،بهتر

دیگه بسه برام هرچی كشیدم

فریبی بود كه من از تو ندیدم

دروغی هست نگفته مونده باشه؟

كسی هست تو خیال تو نباشه؟

عجب حتی دریغ از یك محبت

دریغ از یك سر سوزن صداقت

دریغ از یك نگاه عاشقونه

دریغ از یك نگاه بی بهونه

نه نفرینت چرا،این رسم ما نیست

اگرچه این چیزا در شما نیست

گل بیتا چرا اخمات تو هم شد؟

چیه توهین به ذات محترم شد؟

دیگه كوتاه كنم بایك خداحافظ

كه عشق ما رسید به سد هرگز

+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت05:39 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |


روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....
برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...


+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت03:48 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم که برای تو و تصویر دلت میمیرم...

دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم نه آنکه بمونم و فراموشت کنم

...

********************

عشق شیرینش مرا فرهاد كرد

او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد كرد

او بشد لیلا و ما مجنون روی ماه او

قلب ویران مرا آباد كرد

نام شیرینش تمام تلخی عمرم زدود

قبل از او دنیا برایم این چنین زیبا نبود

بعد از او هم زندگی هست

ولیكن تلخ تل
خ

بعد از او این زندگی دیگر چه سود


استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد.. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است




+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت03:40 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

زندگی زیبا می شود اگر ما با تفکر به آثار خلقت نگاه کنیم،زیرابا این عمل به واقعیت های آن پی خواهیم برد.


+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت02:58 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

  

 

 ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من


+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت01:28 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

افسوس که کسی نیست تاگذشته های پرملالم را از من بگیرد

وآینده ای پراز شادی را به قلبم هدیه کند

افسوس که کسی نیست!

تا بار فراق وجدایی را از دوش من بردارد

وکوله باری از محبت خویش را جایگزین آن کند

افسوس که کسی نیست.......

از من بخواهد ناگفته های قلبم را که عمریست خاک خورده سینه ام شده است را برایش بازگو کنم

ودر پاسخ عشق بی پایانش را نثار دل بیمارم کند!

افسوس.........

افسوس که در این روزگار کسی نیست

جز سکوت وتنهایی و دلتنگی که عمری گوشه نشین قلبم شده اند

وهروز غم را بادلم همخوانی می کنند.


+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت12:30 ب.ظ توسط مهتاب | نظرات |

پایت را بلند كن
چرا باور نداری جسمی زیر كفشهایت ناله میكند
این جسم دل من است
همان چیزی است كه روزی به خودم گفتی عزیزترین است
اما امروز بیرحمانه زیر پایت گذاشتی؟
باشد باز هم سكوت میكنم
مهم اینست كه تو دلت جایگاهش عزیز است پس من نمی نالم
برایم دل تو ارزش دارد نه آنكه زیر پایت جا گذاشته ام
نمی دانم چرا؟
اما چرا میدانم
اگر عزیز بود كه زیر پایت به گرو نمی گذاشتم
باشد برو اما قدری آهسته تر
شاید روزی دوباره دلت بخواهد داشته باشی
پس بگذار قدری جان داشته باشد.

" اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی تو چشاش زُل بزنی .نمی تونی دوریشو تحمل کنی .نمی تونی بهش بگی چقدر می خوایش .نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری .واسه همینه که عاشق دیوونه می شه ."


+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت11:50 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |


گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
...
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت11:46 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |


خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست


+نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت11:31 ق.ظ توسط مهتاب | نظرات |