بعضی شب ها غصه گلویت را می گیرد،انگار خفه ات می کند.آن شب ها که تنها نشسته ای فکر می کنی به هر چی که در زندگی داری و هر چه که از دست دادی،فکرهایی که بی خبر،بدون آنکه خودت هم بفهمی یک هو تبدیل به بغض می شوند...
شاید اون روز که دوستت ازتمام کردن رابطه اش برایت حرف می زند،یاد شب های تنهایی می افتی که غصه می خوردی و به اسمش توی گوشی خیره می شدی و اشک می ریختی و جواب نمی دادی،تا که هنوز که هنوز است فکر کند که تو چقدر پست بودی و بی رحم،که فکر کند امروز اگر پای حرف های من بنشیند،از روزهای خوش نبودن او حرف می زنم،روزهای خوش نبودنش!
یا که حرف های یکی یاد آور گذشته ی نه خیلی دور باشد،روزهایی که انگار خودت نبودی و دائم توی اون روزها دنبال نشانه هایی از خودت می گردی،روزهایی که برای تفریح خرید می کردی،بدون حتی لجظه ای دغدغه!!
یا پیغام یکی یادت بندازه که چه کار تقریبا بزرگی کردی،که همه دائم نگرانتن و هی احوالت می پرسن که چطور این شب و روزات می گذره،که چطور درس می خونی و امتحان میدی. تو هم تازه یادت بیاد که ای وای!من چه روزایی دارم می گذرونم و چه تصمیم بزرگی گرفتم و لذت ببری که چقدر امروز خوبم و دیگه نیاز نیست که یکی بهم بگه این روزا هم می گذره.یا به قول یک دوست که چرا بگذره؟ که بعد این روزها انگار چه روزهایی منتظرمونه؟!
گاهی هم یاد تو می افتم،یاد خودم و تو.که چه خوب داریم جلو می ریم و نمی دونم کی واسه اون یکی بیشتر می ذاره ولی انقدر داریم می کنیم از هم و به هم می دیم که یه وقت شاید دستی،پایی پیش هم جا بذاریم. به تو که فکر میکنم،حس می کنم تو این برهوت که دور و برمون سراب گرفته چه خوبه که عین نسیم خنک به هم می خوریم و خبر میدیم که آب نزدیکه.
تو این شبهاس که کم می آری،حس می کنی با این همه آدم چقدر تنهایی.که دیگه واسه گفتن این حرف ها کسی نیست.این طور میشه که یهو قرعه به نام یه بدبختی می افته که هیچ حسابی واسه انتخابش نیست. دلت هم که نمی خواد این حرف ها رو بهش بزنی،پس هی بهونه میگیری و باز از این شهر و دلتنگیاش و غربت روزاش میگی،انقدر بی بهونه غر می زنی تا بغضه اشک بشه و.. اونی که اون ور چشم به گوشی نشسته که تو رو چطور آروم کنه،خبر نداره که یه بار دیگه بی خبر از اون،سوگ غصه هات و گرفتی و یه مشت خاک دیگه پاشیدی رو قبرش که چاله اش عمیق تر بشه که شاید یه روز...
بعد چشمات می بندی و خسته،عین بچه ای که از صبح هر کسی رو با یه بهونه اذیت کرده آروم می خوابی.
آروم می خوابی...


چه بیهوده می اندیشم باز /در این سایه سار تنهایی
آزمودم تقدیر من این بود /این همه پوچی و حیرانی






![25gyvq9[1].jpg](http://img4up.com/up2/3263421101615916.jpg)
به چشم خسته ی من اسمون از سنگ شده....







